محمد خزائلى

229

شرح بوستان ( فارسى )

شبى ديو خود را پريچهره ساخت ، * در آغوش آن مرد و بر وى ( 1 ) بتاخت سحرگه مجال نمازش نبود * ز ياران كس آگه ز رازش نبود به آبى فرو رفت نزديك بام ( 2 ) ، * برو بسته سرما درى از رخام ( 3 ) نصيحتگرى لومش ( 4 ) آغاز كرد : * كه خود را بكشتى درين آب سرد ز برناى منصف برآمد خروش : * كه اى يار ، چند ؟ از ملامت خموش مرا پنج روز اين پسر دل فريفت * ز مهرش چنانم كه نتوان شكيفت ( 5 ) نپرسيد بارى به خلق خوشم * ببين تا چه بارش به جان ميكشم پس آن را كه شخصم ز خاك آفريد ، * به قدرت در او جان پاك آفريد ، عجب دارى ار بار امرش برم * كه دايم به احسان و فضلش درم ، اگر مرد عشقى ، كم خويش ( 6 ) گير * و گرنه ، ره عافيت پيش گير مترس از محبت كه خاكت كند ، * كه باقى ( 7 ) شوى گر هلاكت كند نرويد ( 8 ) نبات از حبوب درست ، * مگر حال بر وى بگردد نخست ترا با حق آن آشنايى دهد ، * كه از دست خويشت رهايى دهد كه تا با خودى در خودت راه نيست * وزين نكته جز بى خود ، آگاه نيست . . . . . . . . . .